سفارش تبلیغ
صبا ویژن

قاتی پاتی!!!!
 
لینک دوستان

بدو بدو در همه!

یارو داشت واسه دوستش تعریف می کرد:آره،چند وقت پیش داشتم تو جنگل می رفتم،که یه دفه یه شیر وحشی هبم حمله کرد،منم نتونستم فرار کنم اونم گرفت منو خورد.

دوستش میـگه:آخه چطوری میـشه؟تو که الن زنده ای و داری زندگی می کنی!! یارو میگه:ای بابا،چه زندگی؟تو ام به این میگی زندگی؟!؟!

خیال...!

یارو زنگ میزنه به دکتر خونوادگیشون،میگه:حال پدرم اصلا خوب نیس بیایین و نگاهی بهش بکنین.دکتره میگه:من پرونده ی بابای شما رو خوب خوندم و می دونم باباتون کاملا سالمه فقط خیال میکنه که مریضه،اصلا جای نگرانی نیس.      بعد از یه هفته دکتر زنگ میزنه به طرف تا حال پدرشو بپرسه میگه:خب،حال پدرت چطوره؟      یارو میگه:والا نمیدونم،فقط از دیروز تا حالا خیال میکنه که مُرده!

دوست داشتن...!

زن از شوهر میپرسه:عزیزم،تو منو دوس داری؟مرد میگه:خب معلومه عزیزم،اگه دوست نداشتم؛چطور می تونستم هر شب بیام خونه پیشت،وقت و عمرمو تلف کنم؟

تولد...!

جمشید از دوستش می پرسه:تو کجا به دنیا اومدی؟      دوستش میگه تو بیمارستان.جمشید میگه:آخی!مریض بودی!؟

قُرص...!

دکتره تازه فارغ التحصیل شده بوده!برا مریضش قرص می نویسه؛میگه:یکی قبل از خواب بخور،یکی قبل از بیدار شدن!

جنگل...!

یارو میره تو جنگل میگه مو شیر و پلنگ،وخوردم!   یکدفهشیر جلوش سبز میشه و نعره میکشه،طرف میگه:مو گاهی وقتا غلط زیادی هم موخوروم.

کمبوجیه...!

معلم:بگو ببینم،کمبوجیه چه جور پادشاهی بود؟      شاگرد:پادشاه بدی نیود،فقط همیشه از کمبود بودجه شکایت داشت!!!

هوا...!

معلم:بگو به غیره اکسیژن چه چیزایی در هوا وجود داره؟     شاگرد:آقا اجازه،کلاغ مگس،پشه و...!!!

منکر و نکیر...!

مردی در حال جان داددن افتاد.وصیت کرد که در شهر،کرباس پاره های کهنه ی پوسیده بطلبند و کفن او سازند.گفتند:غرض از این چیست؟گفت:تا چون منکر و نکیر بیایند،پندارند که من مرده ی کهنه ام،مزاحم من نشوند!!!

جعبه...!

مردی با پسرش سر راه ایستاده بود.پسر از پدر پرسید:بابا در آن جعبه چیست؟پدر گفت:آدم.پسر پرسید:او را به کجا می برند؟گفت:جایی که نه خوردنی است،نه پوشیدنی،نه نان؛نه هیزم،نه آتش،نه طلا؛نه نقره،نه فرش؛نه گلیم.پسر گفت:بابا،یعنی او را به خانه ی ما میبرندا؟!

اگر...!

اعرابی با زنش گفت:اگر خرما و روغن می داشتیم،آردی از همسایه می طلبیدیم و دیگی عاریت می کردیم و حلوا می پختیم!!!

قرض...!

شخصی گفت:از تو دو حاجت دارم.یکی آنکه فلان مبلغ مرا قرض دهی،ودیکر آنکه سه ماه مرا مهلت دهی تا به آهستگی آن ِدین را بگزارم.      گفت:حاجت اول مقدور نیست،اما حاجت دوم به جای سه ماه تو را یک سال مهلت دهم!!!

الاغ...!

الاغ ملاّنصرالدین به چراگاه حاکم وارد شد.حاکم از ملاّ نزد قاضی شکایت کرد.قاضی ملاّ را احضار کرد و گفت:ماجرا را توضیح بده.      ملاّ گفت:جناب قاضی ،فرض کنید شما خر من هستید.من شما را زین می کنم و افسار به شما می بندم و شما حرکت می کنید.بین راه سگ ها به طرفتان پارس می کنند و شما رم می کنید و به طرف چراگاه حاکم می روید.حالا انصاف بدهید من مقصرم یا شما؟!؟!

هیچوقت به یک زن دروغ نگویید...!

مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت:عزیزم از من خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم،ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم رو بگیرم...بنابرین لطفاً لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا آماده کن.ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه بر خواهم داشت،راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار!

زن با خودش فکر کرد که این مسئله یک کمی غیرطبیعی است اما به خاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقاً کارهایی را که همسرش خواسته بود را انجام داد.هفته ی بعد مرد به خانه آمد،یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب و مرتب بود.

همسرش به او خوشامد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

مرد گفت:بله!تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتم.اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم را برایم نگذاشتی؟ زن جواب داد:لباس های راحتی رو تو جعبه وسایل ماهیـگیـریت گذاشته بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


[ دوشنبه 91/5/16 ] [ 6:50 عصر ] [ مهرداد وجودی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 22
بازدید دیروز: 11
کل بازدیدها: 25970